تولد
وارد اتاق عمل شدم
بند بند انگشتانم تسبیحم شده بود
اشتیاق دیدن روی ماهت خواب شب قبل را از من ربوده بود
چقدر منتظر آمدنت بودم
تقدیر چنین بود که در سالروز ازدواج حضرت علی وحضرت فاطمه بیایی
دکتر بیهوشی ام پیرمرد مهربانی بود به چشمانم نگاه کرد گفت چند تا بچه داری
گفتم یک دختر .گفت برای پسری که قرار است بیاید اسم انتخاب کرده ای آمدم بگویم امیرمحمد که بی هوش شدم
چشمانم را که باز کردم من بودم ویک فرشته کوچک درکنارم

یارب این نوگل خندان که سپردی به منش
می سپارم به تو از چشم حسود چمنش
نفس نازتراز جان چه شد از چشم بدان
دور باد آفت دور فلک از جان وتنش
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


تولد
